حميد احدي
سه خبر اقتصادي ناگوار که در هفته اخير اعلام و قطعي شد، اقتصاددانان ايراني را تشويق کرده که در مقالاتي براي مردم نشان دهند که حاصل سياست هاي تنش زا، از نظر اقتصادي چگونه بار ديگر بهترين موقعيت را براي پيشرفت کشور از بين برده است.
قطعي شدن خط لوله گاز خزر به اروپا، بدون حضور ايران، اعلام رسمي سي ميليارد دلار سود خالص قطر از ميدان گاز پارس جنوبي که کاشفش ايراني ها بودند و هنوز استخراجشان به پاي همسايه نرسيده است و سرانجام افتادن آلمان از صدر تراز بازرگاني با ايران و نشستن چين به جايش. اين سه خبر در ذات خود نشان دهنده آشکار شدن تصميم هاي گاه احساساتي سياسي است که هيچ مسبب و مدافع محکمي هم برايشان وجود ندارد.
ضايعه اول
اولين خبر مربوط به ملاقات نخست وزير ترکيه، رجب طيب اردوغان و همتاي يوناني او، کوستاس کارامانليس است که به منظور افتتاح خط لوله گاز ميان ترکيه و يونان صورت گرفت که چندان منفعت هر دو کشور را در پي دارد که عملا دشمني ديرينه ترکيه و يونان را پشت سر گذاشت.
با وجود حرف و حدیث زیاد در نحوه انتخاب ٬ وبلاگ 35 درجه به عنوان بهترین وبلاگ فارسی در مسابقه دویچه وله انتخاب شد . در سایر بخشها نیز دو وبلاگ ایرانی یک پزشک و کیبرد آزاد موفقیتی کسب نکردند . برای مشاهده نتایج به آدرس مراجعه فرمائید. ضمنا نظر داور ایرانی مسابقه را هم در اینجا و اینجا ببینید .

و دوست داشتنی می باشد !
سيد محمد مهدي شهيدي
اجراي واگذاري شرکت هاي مخابرات ايران پس از ابلاغيه رهبري در مورد اصل 44 قانون اساسي فراز و نشيب هاي بسياري را به خود ديد که موجب شد تاريخ عرضه سهام در بورس چند بار تغيير کند و در آخرين مرحله به اول دي ماه سال جاري موکول شود.
با توجه به اهميت خصوصي سازي در مخابرات که از لحاظ ارزش يکي از بزرگترين موارد خصوصي سازي محسوب مي شود، با مهندس حيدر پشمي معاونت واگذاري و امور سهام شرکت مخابرات ايران گفت و گويي انجام داده ايم که در ادامه مي خوانيد:
لطفا سابقه اي اجمالي از روند خصوصي سازي در شرکت مخابرات ايران را بيان فرمائيد. منبع
در سالی که در این روزش تعدادی از دانشجویان انقلابی و جوان به سفارت آمریکا یورش بردند و آنجا را تصرف کردند نوجوانی بیش نبودم و به تدریج در سالهای بعد فهمیدم که انقلاب دومی اتفاق افتاده است .انقلابی که بسیاری از انقلابیون آنزمانش در حال حاضر نه آن حرکت را تائید می کنند و نه تقبیح ٬ شاید هم نه با خودشان روراستند و نه با مردمشان ولی به عقیده من می شد منطقی تر عمل نمود و لانه جاسوسی را تعطیل کرد نه تسخیر . براستی چه نتایجی از اینحرکت عاید ما شده است ؟

طبق معمول سال گذشته دویچه وله بنا دارد تا بر اساس نظرات بازدیدکنندگان و اهالی وبلاگستان نسبت به انتخاب بهترین وبلاگها در چند زبان از جمله زبان فارسی اقدام کند . سوای نظریه های جهت دار وعقاید طیفهای مختلف نفس کار پسندیده است . به هر حال در بخش وبلاگستان فارسی نامزدهای زیر حضور دارند :

در بخش انتخاب بهترين وبلاگ فقط وبلاگ ايراني يك پزشك نامزد مي باشد.
در بخش بهترين وبلاگ فارسي نيز تعداد ده وبلاگ جمهور ٬ خواب زمستاني ٬ حاجي واشنگتن ٬ مسيح ٬ روبو ٬ آينده ما ٬ پويا ٬ فروغ ٬ حرفه - خبرنگار و سي و پنج درجه نامزد مي باشند.
در بخش جایزه گزارشگران بدون مرز وبلاگ کیبرد آزاد .
در بخش ویدئو بلاگ هم ببین تی وی .
ضمنا با رفتن به آدرس نيز مي توانيد در مسابقه شركت كنيد .
محمد مسعود روزنامه نگار و نویسنده بزرگی بود که عقاید و نظراتش را با جسارت و شجاعت منحصر به فردی بیان می کرد . متن زیر قسمتی از ابتدا و انتهای کتابی به نام " بهار عمر " از وی می باشد که به نحو شگفت انگیزی انسان را تحت تاثیر قرار می دهد :
ژينت عزيزم ٬ من بر گذشته عمر خود مي گريم و بر خاطرات تلخ وزهر آگيني كه مجموعه حياتم از آن ترکیب شده ندبه مي كنم. آفتاب عمر از نصف النهار جواني عبوركرده و هر لحظه به افق پيري و فنا نزديكتر مي گردد.دستهاي قوي پنجه زمان رو به گودال ابديتم ميراند و من فرياد زنان ، اشك ريزان ، ندبه كنان ، نعره مي زنم پس كو زندگي ؟ ديشب را به سختي به روز اوردم ، خاطره خوش يكي از روزهاي بهاري فريبم داد ، خاطره خوشي كه به مرور ايام مانند شراب كهنه تلخ و نشئه آور شده بود .
همينكه خود را تسليم احساسات گذشته نمودم ، و در سكر لحظاتي كه از شهد وصالت سرمست بودم فرو رفتم نيشتر زمان زهر فراق را تزريق كرد . هجران و تنهائي و ياس چنان بر من هجوم نمود كه در زير فشار آنها آرزو مي كردم قالب تهي كنم و از رنج و شكنجه رهائي يابم .
ژينت نازنينم ، هيچ بياد داري كه در آن روز كه به تماشاي ( واتر لو ) رفته بوديم چه روز شيرين و بهشتي بر ما گذشت ؟ اوائل ماه ژوئن بود و سنبله هاي گندم رنگ مغز پسته اي بخود گرفته بود ، آن روز از روزهاي خوش اتفاقي بروكسل بود . ابرهاي هميشگي كه به روي اين پاريس كوچك باران دائمي مي ريخت در افق ديده نمي شد . افتاب لذيذ و فرح بخش بر خوشه هاي گندم و شاخه درختان جنگل مي تافت . بخار مطبوعي كه مانند گرمي نفس دختران زيبا و در صبح بهاري لطيف و فرار بود ، از ميان مرغها و چمنها و ساقه گلها و برگ درختان به هوا صعود مي كرد .
طبيعت ، اين رحم خدائي كه نطفه حيات در آن تكوين شده بقدري زيبا و نشاط انگيز بود كه ذرات موجودات را به رقص و طرب آورده بود . من گمان مي كنم در مليونها سال قبل از اين در چنين روزهائي اولين سلول حياتي در سواحل مديترانه بوجود و جنبش آمده و منشاء روح و زندگي در روي كره زمين شده است . در آن روز تو با ( تانت ماري ) و ( اليز ) دختر خاله خود دست بدست هم داده بوديد و در ميان چمنها و گلها پايكوبان و چهچه زنان تصنيفي مي خوانديد كه مضمونش اين بود :
چرا غمناك باشيم ؟ چرا غصه بخوريم ؟
عمر مثل باد صرصر مي گذرد .
از غم و شادي و عيش و اندوه ، رنج و ذلت هر چه در معبر اوست ،
همه را با خود مي برد .
همه را بلع مي كند ،
پس بخنديم ، برقصيم ، بخوانيم ، عيش كنيم ،
تا عمر ، تا عمر ، محصول ما را به كراهت حمل نكند .
در آن روز من هم دست بدست شما داده بودم و با شما رقص كنان قهقه مي زدم ، ولي در درون من ، در قلب من و در روح من غوغاي ديگري بود . من مانند ( فوست ) پهلوان تئاتر گونه ، پير پر هوسي بودم كه در اثر سحر جادو جوان به نظر مي آمدم و تو مانند ( مارگريت ) معشوقه او بودي كه مي ديدم با عشق و علاقه به من ، بدبخت و بينوا خواهي شد . رقص من ، رقص ديوان و شياطين بود و قهقه من انعكاس اهتزاز و تموج روحي بود كه به عذاب ابدي محكوم شده باشد . من از جهنم فرار كرده بودم ولي انتهاي رشته اي كه به پاي من بسته بود در جهنم بود و هر لحظه ممكن بود با كشيدن آن به وادي جهنم كشيده شوم .
تو براي من خواب شيرين بودي و من براي تو يك اشتباه .
......
من تا آن روز خدا را نمي شناختم ، آنروز براي اولين مرتبه تو معرف خدا شدي . تو نماينده وجود مخفي و مرموزي بودي كه از هر وجود مرئي و محسوس قويتر بود ، من بدون هيچ خوف و ترس و طمعي تابع بلااراده تو بودم در صورتيكه شايد هيچ قوه و قدرت و هيچ بيم و يا اميدي نمي توانست مرا آنگونه رام و مطيع نمايد ، تو نماينده و معرف خدا يعني مظهر عشق و محبت بودي ، آن روز براي اولين مرتبه خدا را شناختم .
......
تو در آغوش من گريه مي كردي و من اشكهاي نيم گرم و شور طعم تو را مانند شربت بهشتي با كمال لذت مي چشيدم و از سكر هوائي كه پس از عبور از ريه و دهان تو بر عطر گلها و بنفشه ها طعنه مي زد ، شاداب و سر مست مي شدم . تو كم كم به خواب مي رفتي و من رفته رفته اسير كابوس شيطاني و جهنمي روح خود مي شدم .به همان اندازه كه تنفس تو منظم و چشمانت بسته مي شد من از تو دورتر مي شدم .
......
روح من روحي بود كه به عذاب ابدي محكوم شده بود . روح من معناي كامل عذاب جهنم بود . آنهائيكه خيال مي كنند در جهنم آتش سوزان وجود داره و زجر وشكنجه هاي جسمي و بدني هست كاملا اشتباه كرده اند ، جهنم جز در درون جهنميان نه در آسمان و نه در زمين و در هيچ جاي عالم وجود خارجي نخواهد داشت . جهنم يعني روح مضطرب و غم انگيز كه در كنار سبزه ها و گلها پژمرده و در ميان دوستان و اقربا تنها و در دامان معشوقه خود اسير رنج و هجران است !
غم فراغ و رنج هجران مونس دائمي روح جهنميان است . ناله جانسوزي كه از قديم ترين ازمنه حلقوم ادبا و شعراي ما را مي نواخته اثر رنج و شكنجه روحي و از فراق ياري بوده است كه الي الابد هيچ كس بدو دسترسي نخواهد يافت .
......
حس دوست داشتن در وجود فرد فرد ما به شدت موجود است . منطقه خشك و هواي معتدل ما را شاعر و عاشق بوجود آورده است ، ليكن سر نوشت جهنم و مشيت شيطاني از روز تولد بر قلوب ما داغ فراق و ناكامي زده است .
......
صحنه سحر آميز طبيعت با همان جلال رفته رفته در دامن تاريكي پنهان مي شد و آخرين فروغ روشنائي روز با كيفيت مرموزي موجودات نيمكره شرقي را وداع مي گفت . ناگهان در ميان اين مناظر سحرانگيز و اين پرده هاي افسانه مانند چشمم از ديدن گنبد طلائي كه هنوز اخرين بقاياي روشنائي روز را در فضا منعكس مي كردبرق زد و قلبم يك مرتبه فرو ريخت ، صداي موذن در ميان گلدسته ها فرياد مي كرد الله اكبر الله اكبر اشهد ان لا اله الاالله اشهد ان لا اله الاالله مانند چكش آهنين بر مغزم نواخته گرديد . پرده وهم وبهت و حيرت در جلو حافظه و مقابل چشمم دريده شد ، لرزش و رعشه غريبي در وجودم راه يافت زانوهايم سست و گلويم از بغض گرفته شد بي اختيار مانند فانوس روي پاهاي خود خم شده از رو به زمين افتادم . سرم روي دو آرنج دست فرود آمد و اشكم با شدت هر چه تمامتر سرازير شد . صداي هوهو باد كه در لاي درختان باغها از دور شنيده مي شد با آهنگ موذن و ناله جغد و جير جير گنجشك مخلوط شده بود .
......
انسانها هر يك به خيالي افسرده و محزون بودند و در ميان صحرا در گوشه دور افتاده و در كنار رودخانه باريكي كه مانند سيم ظريفي از نقره ، سفيد و شفاف بود ، جسد كوچكي بزمين افتاده بود .
پاهاي او به طرف رودخانه و سر او در ساحل روي شانه هايش حركت مي كرد . حركت تند و منظم ، همينكه دقت كردم گريه مي كرد گريه بلند و شديدي كه تمام بدن او را به تندي حركت مي داد . گريه شديدي كه انعكاس صداي آن هواي نيمه روشن غروب را مي لرزاند گريه شديدي كه از غم و اندوه و ياس و ناكامي ايجاد شده بود . گريه شديدي كه شايد در هجران عزيزي عارض شده بود يا در غم مرگ پدر بود.
آري اين گريه شديد گريه مخلوق بينوائي بود كه پدر خود را از دست داده بود و اين مخلوق بي نوا من بودم !