تبليغاتX
حلوای شیرین - پدر
بنازک مشربان دیگر نباشد در جهان توشه - خوشا پالوده شکر خوشا حلوای افروشه
" مطلبی از پستهای گذشته "

امسال سومين ساليه كه مي رويم به خانه پدري واونيست . نيست تا با خنده هاش و قرآن خواندنش  باعث آرامش مابشه . چقدر ساده و بي پيرايهبود .اشعاري از حافظ راكه از حفظ بود براي ما مي خواند .هميشه قبل از اذان صبح از خواب پا ميشد وقرآن مي خواند و نمازشم مي رفت مسجد و در برگشت ماراهم بيدار ميكرد . نق زدن ماو مادرم كه ميگفت بگذار بچه ها بخوابند . هيچوقت بد كسي رانخواست  . هرگز غيبت نمي كرد . زياده خواه نبود . ياد تابستوناي كودكي بخير  بالاي پشت بام كلبه كوچك گلي زير نور ستاره ها ي كوير  آه خدايا چقدر ستاره  ديگه هرگز آنهمه ستاره نديدم . تو شباي مهتاب  صداي داس و درو او نيز مي آمد ..

صبحها طلوع آفتاب چه زيبا و دلنشين بود .  لحظات اوليه آن سايه ها چقدر بلندند درست به بلندي ابديت .ياد ديمزارهاي خربزه و هندوانه بخير  اگه از لحظه كاشتن باآن باشي و رشد شبانه اش را احساس كني .سايه كلبه گلي وكوزه هاي سفالی با گوني خيس روي آن و آب خنكش  تو ظهر تابستون كوير .چايي كه رو آتش درست مي شد وخستگي كار و...خربزه هاي شيرين " سفيد محمودي " و "خاقاني " و " كله "  هندوانه شيشه كپ  و دستنبوهاي رنگي و كوچك خوشبو . 

دويدنهاي شبانه دنبال موشهاي دوپا ( نوعي موش كوچك كه داراي دودست بسيار كوچك وپاهاي بزرگتر و دم دراز بود و دويدنش دقيقا مشابه كانگورو است ) ديگه هيچوقت از آن موشها نديدم .ياد همه آنها بخير در واقع بهترين كودكي را داشته ام .آنشب از خانه خواهرم به خانه پدراومديم .روي تخت توي حياط خوابيده بود پا شد وگفت براي خودتان رختخواب بياور و از خوابي كه ديده بود وآن لحظه اصلا جدي نگرفتم برایمان گفت .آنشب امير حسين نمي خوابيد.پدر هم صبح زودتر از هميشه از خواب پاشده بود و صداي قرآن خواندنش مي آمد من توحالت خواب وبيداري متوجه چند دفعه بيرون رفتن و نگاه كردن او به ستاره ها شدم .آخه هميشه از روي مكان قرار گرفتن آنها در آسمان متوجه مي شد كه كي اذانه و كي سپيده مي زنه .ناگهان صداي بهم خوردن در آمد با عجله برخواستم ديدم كه پشت در روي زمين نشسته سرش را روي زانو گذاشتم ودر يك لحظه همه چي از جلوي چشمم رژه رفت . خدايا اگه او هم مثل عمو افتاده بشه و فلج بشه چه خواهد شد . متاسفانه در آن لحظه هم شاید به فکر خودم بودم . ولي او با  خودش زمزمه اي داشت  كه من آن موقع نفهميدم و فكر كردم آب مي خواهد در حالی که او شهادتينشو گفت وآرام جان داد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت   توسط علیرضا افروشه  |